علی جووونمعلی جووونم، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
مامان مرضیهمامان مرضیه، تا این لحظه: 37 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
زندگی مشترکمون زندگی مشترکمون ، تا این لحظه: 15 سال و 4 روز سن داره
بابا حسنبابا حسن، تا این لحظه: 37 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

با تو مادر شدم ..پسرم

مسافرت بابایی

سلام. پسرم و دوستای گلم. ..همسرم امروز پنجشنبه 23مرداد رفته مسافرت کاری به بتدرعباس و قشم...دارم خفه میشم. گریه ام گرفته. شوشو جوووووونم دوستت دارم.آخه چرا منو تنها گذاشتی.نن و علی دلتنگتیم.الان اشکام داره میریزه...الهی قربونت بشم. زودی برگرد..دیگه تنهامون نذار..خودت میدونی با چه زحمتی علی جوووووونم رو نگه میدارم ..حالا با رفتن تو تنها شدم.دارم میمیرم..عاشقتم بوووووووووووش. .عاشقتم عاشقتم عاشقتم
23 مرداد 1393

دیدار علی و مهیلا

سلام. روز جمعه17 مرداد ماه علی کوچولوی من و مهیلا جوووووونم که دوست وبلاگی هم بودن و همشهریمون هستند با هم دیدار کردند...شوهری ها هم بودند.قرار ساعت 6 تو ایل گلی تبریز ...البته مهیلا جووون کمی دیر رسید چون بالاخره دخترا ناز دارن....ما همو ملاقات کردیم و بعد چون اونجا شلوغ بود رفتیم پارک جنگلی صایب تبریزی که اونجا خوش گذشت و شوهری ها نششتند و فوتبال تراکتور رو دیدند آخه بابایی علی لب تابش رو آورده بود و آنتن وصل کرده بود.اونجا مهیلا جووون خواب آلو بود و علی هم کمی بی قرار....خوش بحال مهیلا با داشتن چنین مادر و پدر. ..خیلی خوب بودند.بیست بودند . انشالله واسه هم دوستای خوبی باشیم. دیروز شنبه من با دوستای دوران دبیرستانم واسه ناهار تو ل...
19 مرداد 1393

سفر شمال و شیر نخوردنت

سلام به پسرم و دوستای گلم. پسرم تو این چند روز اونقدر اتفاقات افتاده که نگو.. واسه همین باید خلاصه کنم. .اول اینکه از چند روز بعد از واکسن زدنت دیگه شیر نمی خوردی و فقط نق میزدی و فقط باید بغلم نگهت میداشتم..وقتی از گرسنگی گریه میکردی اما شیر نمیخوردی میمردم.حتی دکتر هم بردیمت اما دکتر گفت سالمی و فقط از عوارض واکسنه.حتی چند بار از پاهات و دستات بوسیدم و التماست کردم تا شیر بخوری.وضو و نماز و قران خوندم اما فایده نکرد.دلم کباب میشد و منم گریه میکردم..قربونت بشم. دو روز مونده به عید فطر بابایی گفت بیا بریم شمال اما من قبول نکردم بخاطر کوچیک بودن تو گل پسری اما بابایی با پسر عمو رضاش قرارهاشو گذاشته بودن واسه همین منم مجبور شدم قبو...
13 مرداد 1393

دو ماهگی پسرم و واکسنش

سلام....نماز و روزه های همه قبول..دیگه کم کم رسیدیم به اواخر ماه رمضان. ..خدا از همه قبول کنه.. دیروز یک مرداد بود و پسرم علی جوووووونم ماه تمام شد..خدا رو شکر..انگار همین دیروز بود که التماست میکردم که زود بیای ..الان شدی دو ماه تموم. ببخش که با یک روز تاخیر اومدم آخه دیروز واکسن بهت زدن         و تو بیقرار بودی واسه همین امروز خودم واست کیک پختم و این روز رو سه تایی جشن گرفتیم.. دیروز رفتم بهداشت تو خیابان قدس ساعت نزدیک ده دقیقه به دوازده واکسنت رو زدن اما قد و وزنت نکردن...موقع زدن واکسن بدجور گریه کردی.جوری که واسه اولین بار اشک تو چشمات جمع شد.الهی بمیرم.حتی الانم که دارم مینویسم اشک تو چشام ج...
2 مرداد 1393
1